Skip to main content

شمال نگار

کاروانی به طول ایران؛ از خیابان‌های آمل تا قلب شالیزارها

کاروانی به طول ایران؛ از خیابان‌های آمل تا قلب شالیزارها

حوالی ظهر بود؛ داشتم وسایلم را جمع‌وجور می‌کردم تا به خانه برگردم که پیام دوستم رسید: «امروز کاروان خودرویی هست، میای؟»بدون لحظه‌ای درنگ نوشتم: «میام.» در این چهل شب گذشته که خیابان‌ها میزبان تجمعات بود، نام کاروان‌های خودرویی آمل بارها به گوشم خورده بود؛ کاروان‌هایی که شب‌ها از محله‌ها عبور…

- اندازه متن +

حوالی ظهر بود؛ داشتم وسایلم را جمع‌وجور می‌کردم تا به خانه برگردم که پیام دوستم رسید: «امروز کاروان خودرویی هست، میای؟»
بدون لحظه‌ای درنگ نوشتم: «میام.»

در این چهل شب گذشته که خیابان‌ها میزبان تجمعات بود، نام کاروان‌های خودرویی آمل بارها به گوشم خورده بود؛ کاروان‌هایی که شب‌ها از محله‌ها عبور می‌کردند و با صفی طولانی از خودروهای پرچم‌دار، حال‌وهوای خاصی به شهر می‌دادند. چندباری هم از محل ما گذشته بودند؛ صفی کیلومتری از ماشین‌ها که با پرچم‌های سه‌رنگ ایران، آرام و پیوسته حرکت می‌کردند. مدت‌ها بود در ذهنم بود که حتماً در یکی از آن‌ها شرکت کنم، اما مشغله شبانه برای آماده‌سازی محتواها و کارهای روزانه، فرصتی باقی نمی‌گذاشت. انگار این‌بار، قسمت بود تجربه‌ای تازه را از نزدیک لمس کنم.

سر ساعت به محل قرار رسیدم. خودروها یکی پس از دیگری، در امتداد خیابان پارک شده بودند؛ همه مزین به پرچم ایران. حضور کودکان و جوانان، بیش از هر چیز به چشم می‌آمد؛ شور و شوقی که در نگاهشان موج می‌زد، فضا را زنده‌تر کرده بود. مقصد، روستای رودبار هرازپی اعلام شد.

کم‌کم بر تعداد خودروها افزوده شد. رهگذران و مغازه‌داران با تعجب و کنجکاوی به این صحنه نگاه می‌کردند. در همین میان، مادری با چادر گل‌گلی به سمت ما آمد. پرسید: «چه خبر شده؟» توضیح دادیم که برای ایران، برای همدلی، جمع شده‌ایم. دستانش را به آسمان بلند کرد و برای موفقیت و پیروزی دعا کرد؛ دعایی ساده، اما از دل.

در ابتدای صف، چند نفر مشغول نصب پرچم روی خودروها بودند. از یکی‌شان پرسیدم این کاروان زیر نظر چه نهادی برگزار می‌شود؟ لبخندی زد و گفت: «هیچ‌کس… کاملاً خودجوش و مردمی. فقط خواستیم خیابان‌ها در روز هم خالی نماند.»

کاروان‌های شبانه، از همان شب‌های ابتدایی پس از تجمعات در آمل شکل گرفته بود و هر شب ادامه داشت. اما این ایده‌ی کاروان روزانه به سمت روستاها، رنگ و بوی دیگری داشت؛ فرصتی برای آن‌ها که از شهر دورند و شاید نتوانند شب‌ها در تجمعات شرکت کنند، تا سهم خودشان را در این همدلی ایفا کنند. گفته می‌شد این کاروان‌ روستایی ها هفته‌ای دو تا سه بار برگزار می‌شوند.

حرکت آغاز شد. در طول مسیر، واکنش‌ها دیدنی بود؛ یکی با گوشی‌اش فیلم می‌گرفت، دیگری دست تکان می‌داد، برخی فقط نگاه می‌کردند و در سکوت، عبور کاروان را دنبال می‌کردند. در میان همه این تصاویر، لبخند پسربچه‌ای که کنار پدربزرگش در زمین کشاورزی ایستاده بود، چیزی بود که حال‌وهوای آن روز را برایمان ساخت؛ لبخندی از جنس غرور.

کاروان از میان شالیزارهای سبز عبور می‌کرد؛ عطر بهار، در هوای گرم ظهر پیچیده بود و نور خورشید، بر پهنه‌ی سبز زمین می‌درخشید. جاده، آمیخته‌ای از طبیعت و احساس شده بود؛ انگار زمین و آسمان هم همراه این حرکت بودند.

به ورودی روستا که رسیدیم، صحنه‌ای شکل گرفت که توصیفش آسان نیست. همه آمده بودند؛ کودک، نوجوان، پیرزن، مردان جوان… در دو سوی جاده ایستاده بودند، با پرچم‌هایی در دست، و با لبخند و علامت پیروزی، به کاروان خوش‌آمد می‌گفتند. خودروها از میان تونلی از مردم عبور کردند؛ تونلی از شور، از همدلی، از حضور.

کاروان در تکیه‌ی روستا مستقر شد. مردم، یک‌به‌یک جمع شدند. صدای مداحی در فضا پیچید و حال‌وهوایی حماسی به روستا بخشید. پرچم‌های ایران، در گوشه‌گوشه نصب شده بود؛ گویی تمام روستا، به یک رنگ درآمده بود. در آن لحظات، «ایران» تنها واژه مشترک میان همه بود.

در پایان، با پذیرایی ساده اما صمیمانه، مهمانان بدرقه شدند.
کاروان آرام آرام پراکنده شد، اما آنچه باقی ماند، تصویری بود ماندگار
کاروانی کیلومتری… نه فقط از خودروها، که از عشق ،عشق به وطن.

عکس آواتار
درباره نویسنده

غزاله شعبانی

من، غزاله شعبانی ، با سابقه‌ای چندساله در عرصه رسانه، فرهنگ و آموزش، فعالیت حرفه‌ای خود را در حوزه خبرنگاری، مدیریت رسانه، و تحلیل اجتماعی آغاز کردم. پس از سال‌ها تجربه در تهیه، تولید و هدایت محتوای خبری و فرهنگی، اکنون افتخار دارم که به عنوان مدیر مسئول رسانه «شمال‌نگار» در خدمت مردم شریف استان‌های شمالی کشور باشم.

ارسال دیدگاه
0 دیدگاه

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *