امشب، آمل حال و هوایی دیگر داشت؛
جمعیتی انبوهتر از شبهای گذشته، چنان که گویی نخستین شب این خروش و حضور است. نه نشانی از خبر آتشبس صبحگاهی در چهرهها بود، نه خللی در ارادهها.
هیئتها و طوایف، پیش از آغاز دستهروی چهلم «رهبر شهید»، شهر را به صحنهای آشنا و در عین حال متفاوت بدل کرده بودند؛ خیابانها رنگ محرم گرفته بود، با علمگردانی، بیرقداری، نوای گروههای موسیقی و آن نشانههای اصیل آیینی که امضای مراسمهای مذهبی آمل است.
با قدمهایی خسته، خودم را به دل جمعیت رساندم. در میان آن همه شور، زنی را دیدم که گفت: «پایم را عمل کرده بودم، نمیتوانستم در این شبها شرکت کنم… اما امشب حس کردم باید بیایم؛ حضورم از همیشه مهمتر است.»
این جمله، خود روایت تمام آن شب بود.
شعارها، محکمتر از شبهای پیش، در فضا میپیچید:
«ایستادگی… حقطلبی…نظامی قهرمان،پشت حزب الله بمان….. حیدر، حیدر…»
و فریاد «خونخواهی رهبر شهید»، استوارتر از همیشه، از سینهها برمیخاست.
اما حال و هوای شهر، بوی شادی و پیروزی نمیداد؛ غمِ فقدان، عمیقتر از آن بود که در هیاهو گم شود. این اندوه، در صدای مردم موج میزد؛ سنگین، صادق و بیپرده.
و بعد…
آن لحظه که کلیپی از «رهبر شهید» پخش شد—تصاویری از او، همراه با صدای محمد معتمدی که میخواند:
«دیگر تنها… حالا گریه حالم را میداند…»
دیگر هیچکس تاب نیاورد.
بغضها ترکید.
صدای گریه، در خیابانها پیچید.
من، مات و مبهوت، فقط نگاه میکردم… و میشنیدم.
این مردم، چهل روز، بغض و خشم انقلابیشان را در سینه نگه داشته بودند و روایت گر خیابان بودند؛
و امشب، در میانه میدان و خیابان، با صدایی رسا، روایتگر درد و ایستادگی شدند روایتی از خشم، و از عهدی که هنوز زنده است.
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟