Skip to main content

شمال نگار

کوله‌پشتی‌ها، پرچم‌ها و حرف‌هایی بزرگ‌تر از سن‌شان

کوله‌پشتی‌ها، پرچم‌ها و حرف‌هایی بزرگ‌تر از سن‌شان

امشب، زودتر از همیشه راهی محل تجمع شدم. قرار بود گردهمایی دانش‌آموزان و فرهنگیان آمل برگزار شود و برای یافتن سوژه، تصمیم گرفتم پیش از شکل‌گیری کامل جمعیت، در فضا حضور داشته باشم. هنوز جمعیت به اوج نرسیده بود که در نزدیکی یکی از تیم‌های امنیتی، نگاهم به پسربچه‌ای جلب…

- اندازه متن +

امشب، زودتر از همیشه راهی محل تجمع شدم. قرار بود گردهمایی دانش‌آموزان و فرهنگیان آمل برگزار شود و برای یافتن سوژه، تصمیم گرفتم پیش از شکل‌گیری کامل جمعیت، در فضا حضور داشته باشم. هنوز جمعیت به اوج نرسیده بود که در نزدیکی یکی از تیم‌های امنیتی، نگاهم به پسربچه‌ای جلب شد؛ چهره‌ای جدی در قامت سنی کم.

به سمتش رفتم. خودش را «امیرعلی اکبرزاده»، دانش‌آموز کلاس هشتم معرفی کرد. می‌گفت حدود یک ماه و نیم است که به تیم امنیتی کمک می‌کند. از او پرسیدم که آیا ترسی ندارد؟ با نگاهی قاطع پاسخ داد: «نه، از چه کسی بترسم؟ خوب بزنن!چه چیزی بهتر از شهادت؟»
وقتی از او پرسیدم آیا به اجبار آمده، مکثی نکرد و گفت: «نه، خودم دوست دارم بیایم؛ حتی جانم را هم می‌دهم.»
در میان صحبت‌های کوتاهش، یک نکته برایش جالب‌تر از همه بود: «اینکه هر شب جمعیت بیشتر می‌شود.»

از او خداحافظی کردم و در میان جمعیت قدم زدم. کمی آن‌طرف‌تر، دو نوجوان با ظاهری آراسته—یکی با کت چرم و دیگری با کت جین—ایستاده بودند و با لبخند با یکدیگر صحبت می‌کردند. به آن‌ها نزدیک شدم. با رویی گشاده، دعوت به گفت‌وگو را پذیرفتند.

یکی از آن‌ها خود را «علی‌اصغر جال»، دانش‌آموز کلاس هشتم معرفی کرد و گفت چند شبی است که در تجمع حضور دارد. از انگیزه‌اش پرسیدم. با لحنی پرشور پاسخ داد: «آمدم که در برابر آمریکا بایستم.»
وقتی از تهدیدها و حملات اخیر پرسیدم، بدون تردید گفت: «آمریکا و اسرائیل هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند؛ چون ما ایرانی‌ها پشت هم هستیم.»

در ادامه، از او درباره احساسش نسبت به دانش‌آموزان شهید مدرسه میناب پرسیدم. لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت:
«من یک پیام برای آمریکا دارم؛ اینکه شما ظالم هستید، بچه‌ها را می کشید. ما همه انسانیم و باید در صلح کنار هم زندگی کنیم، نه اینکه به هم آسیب بزنیم. اتفاقی که برای بچه‌های میناب افتاد، ناحق بود؛ بدون هشدار، بدون اطلاع…»
دوستش در کنار او، بی‌کلام، اما با تکان دادن سر، حرف‌هایش را تأیید می‌کرد. پرچم مشکی بزرگی در دست داشت که نشان می‌داد دل‌بستگی‌شان به مفاهیم عاشورایی نیز در این حضور پررنگ است.

در کنار آن‌ها، مردی ایستاده بود که از ظاهرش پیداست از کادر آموزشی است. او درباره فضای حاکم بر تجمع گفت:
«با وجود حملات شدیدی که امشب به تهران شده، حضور پرشور مردم در آمل، ریشه در فرهنگ عاشورا دارد. این روحیه، نشأت‌گرفته از قیام امام حسین (ع) است؛ همان باوری که می‌گوید هر روز عاشوراست و هر سرزمینی کربلا. این پیوند عمیق، مردم را به صحنه آورده است.»

در میان جمعیت، دختربچه‌ای توجهم را جلب کرد؛ چشمانی اشک‌آلود داشت. نزدیک شدم. خودش را «آیدا سادات رضوی»، دانش‌آموز کلاس پنجم معرفی کرد و گفت چند شب است همراه مادرش در تجمع شرکت می‌کند.
با صدایی که هنوز از بغض می‌لرزید، گفت:
«برای شهدای دانش‌آموز میناب خیلی ناراحت شدم… دلم شکست. دوست دارم انتقام خونشان گرفته شود.»
او در پایان، خطاب به نیروهای نظامی گفت: «خیلی از شما ممنونم… کم نیاورید.»

امشب، تجمع فقط یک گردهمایی نبود؛ مجموعه‌ای از صداها و روایت‌ها بود. از نوجوانی که امنیت را وظیفه خود می‌دانست، تا دانش‌آموزی که از صلح سخن می‌گفت، و دختری که با چشمان اشک‌آلود، اندوه خود را فریاد می‌زد.
روایت یک شب، از نسلی که هم احساس دارد، هم باور، و هم حضوری که نمی‌توان نادیده گرفت.

عکس آواتار
درباره نویسنده

غزاله شعبانی

من، غزاله شعبانی ، با سابقه‌ای چندساله در عرصه رسانه، فرهنگ و آموزش، فعالیت حرفه‌ای خود را در حوزه خبرنگاری، مدیریت رسانه، و تحلیل اجتماعی آغاز کردم. پس از سال‌ها تجربه در تهیه، تولید و هدایت محتوای خبری و فرهنگی، اکنون افتخار دارم که به عنوان مدیر مسئول رسانه «شمال‌نگار» در خدمت مردم شریف استان‌های شمالی کشور باشم.

ارسال دیدگاه
0 دیدگاه

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *