میدان هفدهم شهریور، امشب چهرهای دیگر داشت؛ گویی شهر، کلاس درسی گسترده زیر سقف آسمان برپا کرده بود. جمعیت، نه فقط انبوهی از آدمها، که صفی از امید و آگاهی بود؛ دانشآموزانی که با پرچمهای ایران در دست و کولهپشتیهایی بر دوش، در کنار لباسهای فرمشان، معنایی تازه به حضور داده بودند.
دختران و پسران نوجوان، با طراوتی چشمگیر، روحی تازه در میدان دمیده بودند. برخی دست در دست خانواده، و برخی در کنار همکلاسیها و همراه با دبیرانشان آمده بودند. در میان این جمع، تلاش آرام و دلسوزانه معلمان، بهویژه خانممعلمها برای حفظ نظم، جلوهای از مسئولیت و عشق را به تصویر میکشید.
اما آنچه بیش از همه چشمگیر بود، نظم درونی این جمعیت بود؛ سکوتشان، سکوتی آگاهانه، و شعارهایشان، هماهنگ و بهموقع. گویی نیازی به تذکر نبود؛ خودشان میدانستند چه زمانی باید صدا شوند و چه زمانی باید خاموش بمانند.
سه ساعت ایستادن، آن هم برای کودکانی در این سن، کار آسانی نیست؛ اما نشانی از خستگی در چهرهشان دیده نمیشد. روحیه خستگیناپذیرشان، تحسینبرانگیز بود؛ ایستاده، استوار و پرانگیزه.
لحظه پخش کلیپ مدرسه میناب، حال و هوای میدان را دگرگون کرد. اشک در چشمان بسیاری از آنها حلقه زد؛ احساسی عمیق و صادقانه که در سکوتی سنگین جاری شد. با این حال، همان چشمان اشکآلود، هنگام سخن گفتن، از استحکام و ارادهای مثالزدنی حکایت داشت.
در گوشهای از میدان، دو ایستگاه با عنوان «دیوارنوشته» برپا شده بود؛ جایی که هر دانشآموز جملهای از دل خود مینوشت. از اعلام حمایت تا فریاد عدالتخواهی، هر کلمه نشانی از ذهن و قلب بیدار نسلی بود که آمده بود دیده شود، شنیده شود و تأثیر بگذارد.
امشب، میدان فقط یک مکان نبود؛ روایتی زنده از نسل آیندهای بود که وجود سن کم، صدایی بزرگ داشت!
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟